تبليغاتX
کلبه ی چوبی
به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همهٔ موهاش ریخته،

به باباش میگه بابا م...ن الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟

باباش میگه قربونت برم از همهٔ اونا تو خوشتیپ تری ..

+ نوشته شده در ساعت 11:17 PM توسط مهکام |


پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى روم و مى گویم
که لباس گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند
در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى کردم
اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد
ازتون میخوام هیچوقت هیچوقت به کسی وعده ای ندید ، که بعدا از انجام ندادنش سخت پشیمون بشید

+ نوشته شده در ساعت 0:10 AM توسط مهکام |




از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل


1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم


2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم


3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم


4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
+ نوشته شده در ساعت 7:18 PM توسط مهکام |


. کنجکاوی را دنبال کنید
“من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم “
چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می‌کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید... ؟
پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 5:57 PM توسط مهکام |


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،


و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،


و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،


و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.


آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،


بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 5:43 PM توسط مهکام |



*سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی
و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.**
**ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و
غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.**
**یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و طوفان شدید شد و رستوران
به خاکستر تبدیل گردید.**
**ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن
خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی
بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.**
**اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید **
**صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !**
**ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !**
**قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید،
گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :**
**یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !**
**وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!*
*
*
*"پائولو کوئیلو


+ نوشته شده در ساعت 4:37 PM توسط مهکام |